تبليغاتX

آموزش زبان انگليسي داستان هاي كوتاه انگليسي جوك و اس ام اس فارسي و انگليسي

آموزش زبان انگليسي جوکsms داستان انگليسي
داستان كوتاه انگليسي ، آموزش زبان انگليسي ، داستان هاي فارسي ، اس ام اس انگليسي و فارسي، sms
امروز دو نفر از من آدرس و شماره تورو از من میخاستن منم بهشون دادم یکیشون خوشبختی و اون یکی سعادت  سال نو  مبارک

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/29ساعت   توسط rrp  | 

در جزيره Tazmanya واقع در جنوب شرقي استراليا و نيز در منطقه Gippsland اين کشور، عروس و داماد حين جشن عروسي روي حصيري که در ميانه مجلس پهن شده، در برابر ميهمانان اولين رابطه جنسي خود را برقرار مي کنند.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/28ساعت   توسط rrp  | 

چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالی كه:

1) سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/27ساعت   توسط rrp  | 

If some one feels that they had neer made a mistake in their life

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/26ساعت   توسط rrp  | 

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

Open the windows, because of breeze is celebrating the birth of Acacias.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/25ساعت   توسط rrp  | 

TEN GOLDEN RULE

1-plan your trade, trade your plan

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/24ساعت   توسط rrp  | 

-If we cannot loe the person whom we see
How can we love God whom we cannot see?

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/23ساعت   توسط rrp  | 

پسرکي بود که مي خواست خدا را ملاقات کند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/22ساعت   توسط rrp  | 

به علت کسري اس ام اس جديد براي ارسال، پيشاپيش نوروز 1388 را تبريک مي گوييم.
انجمن صنفي بيکاران اس ام اس بفرست!

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/21ساعت   توسط rrp  | 

مردی هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم هم حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره. اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/20ساعت   توسط rrp  | 

 long time, no see

خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/19ساعت   توسط rrp  | 

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت:

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/18ساعت   توسط rrp  | 

love is wide ocean that joins two shores

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/17ساعت   توسط rrp  | 

"دیگو" با اقیانوس آشنا نبود. "سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. عصر یک روز، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت:

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/15ساعت   توسط rrp  | 

A blonde and a lawyer sit next to each other on a plane

 یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/14ساعت   توسط rrp  | 

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/13ساعت   توسط rrp  | 

در انگلستان موفقيت مدير را بر اساس پيشرفت مادي و اقتصادي مجموعه تحت مديريتش مي‌سنجند، در ايران موفقيت يک مدير را نمي‌سنجند، خود مدير بودن نشانه‌اي از موفقيت محسوب مي‌شود .

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/12ساعت   توسط rrp  | 

A: Why are all those people running?
B: They are running a race to get a cup.
A: Who will get the cup?
B: The person who wins.
A: Then why are all the others running?

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/11ساعت   توسط rrp  | 

گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/10ساعت   توسط rrp  | 

Receiving or giving your first kiss.

دادن و گرفتن اولین بوسه .

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/07ساعت   توسط rrp  | 

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند.
به ناچار پدرش را به کمک طلبید.
اما پدرش ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/06ساعت   توسط rrp  | 

فرشته‌ها از امشب صبوی غم می‌نوشن
دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می‌پوشن

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/05ساعت   توسط rrp  | 

If you look into my eyes,

اگر در چشمانم بنگری

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/04ساعت   توسط rrp  | 

خداوند هر یک از ما را قدری دوست دارد که گویی تنها یکی از ما وجود دارد

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/03ساعت   توسط rrp  | 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/12/01ساعت   توسط rrp  |