داستان های زیبا
گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
" این کاسه گندم من هستم " ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :
" و این دانه گندم هم فلان عالم است " و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
" آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم . "
قشنگت ترین دختری که تا الان دیدم
آلیا صبور (دختر ایرانی) جوانترین استاد دانشگاه جهان + عکس
داستان های کوتاه و جذاب انگلیسی با ترجمه ی فارسی
منبع:yaabbas.blogfa
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۲/۱۰ ساعت توسط rrp
|