گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

" این کاسه گندم من هستم " ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :

" و این دانه گندم هم فلان عالم است " و شروع کرد به تعریف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :

" آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم . "

قشنگت ترین دختری که تا الان دیدم

آلیا صبور (دختر ایرانی) جوانترین استاد دانشگاه جهان + عکس

اس اس ام های مخصوص ولنتاین

داستان های کوتاه و جذاب انگلیسی با ترجمه ی فارسی

sms انگليسي

يك بازي جالب فلش

داستان هاي بسيار زيبا

آهنگ های خارجی با ترجمه فارسی

منبع:yaabbas.blogfa